اسایش و راحتی امروز حاصل رنج و زحمت دیروز است.(کوروش کبیر)
خوش آمدید - امروز : شنبه ۳ فروردین ۱۳۹۸
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
خانه » رمان عاشقانه » دانلود رمان مَغزِمَریض ویژه کتاب ساز
دانلود رمان مَغزِمَریض ویژه کتاب ساز

دانلود رمان مَغزِمَریض ویژه کتاب ساز

دانلود رمان مَغزِمَریض ویژه کتاب ساز

دانلود رمان مَغزِمَریض ویژه کتاب ساز

نام رمان:مَغزِمَریض…

ژانر رمان:تراژدی و اجتماعی و عاشقانه.

نام نویسنده: (دخترماه)mahsaaa

تعداد صفحات : ۸۶

فرمت رمان : اندروید (apk) کامپیوتر (pdf)

خلاصه رمان:

این داستان درباره دختریه فوق العاده افسرده و ناراحت از لحاظ روحی وضعیتش افتضاحه اما حال جسمیش خوبه یکیو میخواد که بهش محبت کنه با پسری دوست میشه و بعد از یه مدت اتفاقی میوفته چه اتفاقی؟! بخونی میفهمی.

دانلود رمان با لینک مستقیم (PDF)

DOWNLOAD

دانلود رمان با لینک مستقیم (APK)

DOWNLOAD

 

 

کمی از رمان :

یکی از دوستام پست غمگین گزاشته بود احساس کردم قلبم درد میکنه از روی تخت بلند شدم و از اتاق خارج شدم رفتم طرف مامان و با ناراحتی گفتم:

_مامان حالم خوب نیست.

مامان بی توجه به احساسی که تو حرفم بود گفت:

_باز تو اون گوشی لامصبت چی خوندی اومدی واسه من غمبرگ گرفتی.

مامان حتی نگاهم نکرد ببینه منو بعد حرفشو بزنه؛ قطره اشکی از کنار چشمم جوشید و سر خورد از روی گونه هام و ریخت کم کم احساس میکردم قلبم داره منفجر میشه که گفتم:

_مامان دلم گرفته.

بازم بی توجه به بغضی که داشتم تو گلوم و بدون اینکه حتی نیم نگاهی بهم بندازه گفت:

_برو اینو به اون دوستات بگو که صبح تا شب باهاشون هستی یا درحال چت کردنی.

بازم مامان قلبمو شکستی بازم مامان نتونستم جلو اشکامو بگیرم بازم ناراحتم کردی با حرفات رنجوندی منو مامان.

درحالی که قلبم تندتر از قبل میتپید و هر لحظه امکانش بود بترکه احساس خفقان داشتم گفتم:

_باشه حالم خوبه..حالم خیلی خوبه من اینو مطمئنم.

و بعد از این حرفم نفس کم آوردم از هوش رفتم و سیاهی مطلق.

سردردم داشت چشمامو کور میکرد خیلی اروم چشامو باز کردم که همه چیو تار دیدم چندبار پشت سر هم پلک زدم تا تصویر برام واضح شد.

بازم توی اتاقم بودم حتی نخواستن ببرنم دکتر؛ بعد از این فکرم پوزخندی به روی ل*با*م نقش بست هه چه پدر و مادری که عین سره راهیا باهات رفتار میکنن یا شاید هم اونا مقصر نباشن من واقعا سره راهی باشم!

بیخیال فکر کردن از جام بلند شدم و سرمی که توی دستم بود رو محکم کشیدم بیرون و بی توجه به خون هایی که از دستم سرازیر شده بودند رفتم به سمت حموم باید خودمو میشستم حالم بد میشد اگر روزی دوبار نمیرفتم حموم!

در حموم رو باز کرد و خودمو انداختم توش و شیر آب رو باز کردم تا وان پر بشه؛ توی وان دراز کشیدم و حس گرمایی که تو بدنم میپیچید رو با خودم تلقین میکردم تا شاید حالم بهتر بشه؛ خون هایی که از دستم سرازیر شده بودن توی آب حل شدن و دیگه قابل رویت نبودن همونجور که احساس آرامش داشتم دوباره به خواب رفتم.

باصدای در حموم ناگهانی از خواب بیدار شدم!

به کتابساز امتیاز دهید در شبکه های اجتماعی اشتراک بگذارید ما همیشه با شما هستیم
اشتراک گذاری مطلب

تاکنون ۲ نظر ثبت شده است.

  1. سلام رمان جالبی بود و البته جدید بود!
    موفق باشید

  2. قشنگ بود بود
    امیدوارم موفق باشی
    وشاهد موفقیت بیشتری ازت باشیم …


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
کتاب ساز