مرد پارسی دروغ نگوید حتی بهنگام مرگ در جنگ (کوروش کبیر)
خوش آمدید - امروز : چهارشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۸
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
خانه » رمان عاشقانه » دانلود رمان فقط، فریاد نزن
دانلود رمان فقط، فریاد نزن

دانلود رمان فقط، فریاد نزن

دانلود رمان فقط، فریاد نزن

دانلود رمان فقط، فریاد نزن

1 - دانلود رمان فقط، فریاد نزن نام رمان : فقط، فریاد نزن

2 - دانلود رمان فقط، فریاد نزن نویسنده : مریم رمضانی

3 - دانلود رمان فقط، فریاد نزن تعداد صفحات  : ۷۰۴

5 - دانلود رمان فقط، فریاد نزن ژانر :  عاشقانه،کل کلی

3 - دانلود رمان فقط، فریاد نزن ویراستار : سرمه کاربر انجمن کتابساز

4 - دانلود رمان فقط، فریاد نزنخلاصه : 

دانلود رمان فقط، فریاد نزن هیلدا که به خاطر بی پولی پدرش مجبور می‌شه تن به ازدواج با مردی پنجاه ساله ای بنام احسان بده، احسان که دارای دو فرزنده و از زنش طلاق گرفته. احسان هم در ازای ازدواج با هیلدا، پول هنگفتی به پدرش بده.هیلدا به عمارت احسان پامیزاره و با احسان و دختر و پسر اون زندگی می‌کنه.

دانلود رمان با لینک مستقیم (PDF)

DOWNLOAD

دانلود رمان با لینک مستقیم (APK)

DOWNLOAD

 


بافتن موهام که تموم شد، از روی صندلی چرخ دار مقابل ایینه، بلند شدم، و با لب خندی
مصنوعی و ساختگی، رو به شیدا گفتم: «مرسی شیدا جان، کی باشه که جبران کنم. به خدا
دیگه روم نمی شه تو چشات نگاه کنم!»
شیدا لبخند شیرین و مثل همیشه، دل گرم کننده ای زد: «فدای چشات هیلدا جون!»
تشکر کردم و از آرایشگاه بیرون اومدم. هنوز هم دل درد داشتم، خب آخه کدوم انسانی، وقتی
همیشه غذاهای مونده ی، چند شب پیش و بخوره، سالم می مونه؟
هیروش همیشه برام، از هتل غذا می اورد، که اون هم اون جوری اخراج شد،وللش کن…!
روسری کوتاه و نازکم و کمی جلوتر کشیدم، و گام هام و تند تر کردم، اگه دیر می رسیدم، بابا
سرافکنده می شد. دلم نمی خواست، خجالت بکشه.
دیگه من با این تقدیر کنار اومدم، امشب به خواستگار شصت و پنج ساله ای که چهل و پنج
سال ازم بزرگ تره، جواب مثبت می دم!
اخه پدرم مهم تره، جواب مثبت من، می تونه شرایط خوبی رو، برای بابا و هیروش فراهم بکنه.
پوف کلافه ای کشیدم و سوار تاکسی شدم : «خدایا؛ به امید خودت! فقط خوشبختم کنه
کافیه، سنش به درک!»
بعد از تکمیل شدن مسافران، راننده راه افتاد. از شیشه ی کنارم، به بیرون خیره شده بودم.
احساس می کردم درد قلبم، از دختران گل فروش، پسران فال فروش، و حتی عابران بی پناه
هم بیشتره! اما باز یه صدایی توی گوشم زنگ می زد و من وواز ناشکری باز می داشت: «هیلدا
دخترم! خدا همیشه هوای بنده هاشو داره، خدا هر چی بیشتر یه بندش و دوست داره، بیشتر
بهش سختی میده! برای این مه مودام دوست داره صدای اون بنده رو بشنوه،

به کتابساز امتیاز دهید در شبکه های اجتماعی اشتراک بگذارید ما همیشه با شما هستیم
اشتراک گذاری مطلب


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
کتاب ساز