اسایش و راحتی امروز حاصل رنج و زحمت دیروز است.(کوروش کبیر)
خوش آمدید - امروز : چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۷
خانه » رمان عاشقانه » دانلود رمان عشق ممنوعه
دانلود رمان عشق ممنوعه

دانلود رمان عشق ممنوعه

دانلود رمان عشق ممنوعه

دانلود رمان عشق ممنوعه

نام رمان : عشق ممنوعه

نویسنده : nafas_s

تعداد صفحات  : ۷۰۴

ژانر :  عاشقانه

خلاصه : 

ﻗﻠﻤﻮﻫﺎ وﭼﻨﺪ ﺗﺎ از ﺗﺎﺑﻠﻮﻫﺎی ﮐﻮﭼﮑﻢ اﯾﻦ ﺟﺎ ﺑﻮد.دﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻮﻫﺎی ﮐﻬﻨﻪ ی ﻗﻠﻤﻮم ، ﮐﺎرﺗﻦ آﺧﺮرا ﻫﻢ ﺑﺎز ﮐﺮدم ﺗﻮی اﺳﺘﮑﺎن ﮐﺮﯾﺴﺘﺎل ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ ام ﺑﺮای ﺧﻮدم از ﻗﻮرﯾﻪ ، از ﺟﺎﯾﻢ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪم و ﺑﻪ ﺳﻤﺖ آﺷﭙﺰﺧﺎﻧﻪ رﻓﺘﻢ ،ﮐﺸﯿﺪم ﭼﯿﻨﯽ ای ﮐﻪ ﺟﻬﺎز ﻣﺎدرم ﺑﻮد ﭼﺎی رﯾﺨﺘﻢ.

دانلود رمان با لینک مستقیم (PDF)

DOWNLOAD

دانلود رمان با لینک مستقیم (APK)

DOWNLOAD

 

کارتن آخررا هم باز کردم ،قلموها وچند تا از تابلوهای کوچکم این جا بود.دستی به موهای کهنه ی قلموم کشیدم، از جایم بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم ،توی استکان کریستال همیشگی ام برای خودم از قوریه چینی ای که جهاز مادرم بود چای ریختم.
به سالن رفتم و روی صندلی چوبی که حسابی درب و داغان بود نشستم! صدای جیر جیر صندلی را مثل همیشه شنیدم،هورتی از چایم کشیدم و صدای زنگه موبایلم سکوتم را شکست .همان اسم همیشگی روی صفحه ی موبایلم بود،(امیرپارسا) جواب دادم.
امیرپارسا:سلام!
بدون هیچ حسی سلام داد.
-خوبی؟
نفسی کشیدم و گفتم :بد نیستم ،تو چه طوری ؟
همیشه او اول حال من را می پرسد ،هیچ وقت من برای این کار پیش قدم نمی شوم.
-منم خوبم !برای چیدن وسایل میام کمکت.
همیشه مثل الان مهربان است .
-نه خودم می تونم، تنهایی از پسش بربیام.
-واقعا؟
-آره! کلا چهار تا دونه کارتنه و چند تام تیر و تخته و بوم.
-پس من میرم شرکت ،کاری داشتی زنگ بزن.
و مثل همیشه باز هم می خواست از کارش بزند تا به من کمک کند
-باشه خدافظ.
-خدافظ.
باز هم از این تماس ها ،همیشه به هر بهانه ای زنگ می زند! توی گزارش تماس هایم از بین ده تماس هشت تماس مال امیرپارساس.
بقیه چای رو خوردم ،شروع کردم به چیدن وسایل .نیازی به فکر کردن درباره دکوراسیون نبود،این اساس فقط دو روز است که جمع شده .دوباره وسایل را مثل قبل چیدم حتی تابلوهایم رو به ترتیب قبل روی دیوار نصب کردم .ساعت هفت شب شده،از روی چوب لباسی ای که داخل سالن است پالتوی مشکی رنگ و رو رفتم و با کولم برداشتم .
این خونه، البته اگر بشود بهش گفت خونه! کلا یک سالن و یه آشپزخانه و دستشویی و حمام دارد .این جا خونه ی نقاشی های من هست و آتلیه تاریک و دلگیره من .از خانه بیرون آمدم ،مثل همیشه روی پله ها آب آشغال شرکت طبقه ی بالا ریخته شده بود .از پله ها پایین رفتم ،امیرپارسا همیشه میگه :هر وقت شب شده بود و می خواستی از آتلیه بری خونه بهم بگو بیام دنبالت .
ولی من دلم نمی آید ،او همیشه در آن شرکت سخت کار می کند تا بتواند پولی بیشتراز حقوق ماهیانه اش دربیاورد .هوا کمی سرد بود ،دست هایم را داخل جیبم فرو کردم ،از کوچه ی تنگ و تاریک و بن بسته با خانه های قدیمی و همیشه پر از گربه های خیابانی گذشتم .مثل همیشه توی ایستگاه خلوت اتوبوس نشستم .اتوبوس آمد ،داخل اتوبوس خلوت بود .صندلی های خالی زیاد بودن ،روی یکی از صندلی ها نشستم.کوله ام را بغل کردم ،به خیابان نگاه کردم .اصلا نفهمیدم کی چشمانم سنگین شد.با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم.به دور و برم نگاه کردم، خداروشکر از ایستگاه رد نشده بودم .گوشیم را

اشتراک گذاری مطلب

کتــاب ســاز بزرگترین رسانه فرهنگی کتاب و رمان هیچ اجازه ای به هیچ کسی داده نمیشود کپی نماین از مطالب در صورتی که منبع ذکر شود
کتاب ساز