سعادت عادت است آنرا پرورش دهید.
خوش آمدید - امروز : پنج شنبه ۲۷ دی ۱۳۹۷
خانه » رمان عاشقانه » دانلود رمان سرنوشت پیچیده
دانلود رمان سرنوشت پیچیده

دانلود رمان سرنوشت پیچیده

دانلود رمان سرنوشت پیچیده

دانلود رمان سرنوشت پیچیده

نام رمان : سرنوشت پیچیده

نویسنده : صبا۸۱ (صبا حقانی منش)

تعداد صفحات  : ۲۰۴

ژانر :  عاشقانه. جنایی

خلاصه : 

داستان درمورد دختری است مثل خودمان، دختری که داغ پدر دیده. پسری از جنس غرور که زخم خورده و داغ برادر دیده. سرنوشت این دو را به هم نزدیک میکند.عشق معنا پیدا می کند برای کسی که تا به حال عاشق نشده و عزیزش را به خاطر عشقی دروغین از دست داده.

دانلود رمان با لینک مستقیم (PDF)

DOWNLOAD

دانلود رمان با لینک مستقیم (APK)

DOWNLOAD

 

پیشنهاد های ما :

دانلود رمان لالایی پیانو

دانلود رمان خواهرشوهر

دانلود رمان رگ و خون اختصاصی از کتاب ساز

دانلود رمان خودشو میخوام (جلد دوم لالایی پیانو )

از وقتی از در خونه اومدم بیرون حس کردم دارن تعقیبم میکنند. چندبار مسیرمو تغییر دادم و دیدم حدسم درست از
اب درومد. بابام به خاطر همین مدارک کشته شد. اخ که قلبم به درد میاد وقتی به بابام فکر میکنم که اون عوضیا
کشتنش. با دیدن انتهای بسته کوچه از فکر میام بیرون. لعنتی. لرز تمام وجودمو گرفت،ولی الان وقت تسلیم شدن
نبود.
از داخل یه بنز مشکی دو تا غول تشن که روی سرشون نقاب مشکی داشتن پیاده شدن. فقط چشمها و دهنشون
معلوم بود.
یکیشون یه چاقو از تو جیبش در اورد. دیگه موندن جایز نبود وگرنه خونم حلال بود.خدایا خودت کمک کن. تصمیم
گرفتم بدوم تا اگه شد یه جوری از دست اونا فرار کنم یه نگاه به هر دو تاشون انداختم ولی اوناهم انگار متوجه نیت
من شدن و قدماشونو سریعتر برداشتن. دویدم به سمت ابتدای کوچه ولی اونی که چاقو نداشت سریعتر از من بود و
مانتومو از پشت گرفت کشید که خوردم زمین. ولی سریع خودمو جمع و جور کردم دوباره همون اومد بیاد بگیرتم
که با ارنج کوبیدم تو پهلوش. از درد روی زمین افتاد. اون که چاقو داشت از پشت محکم گرفتم ولی با پا کوبیدم
بین پاش که اونم افتاد زمین. اونی که چاقو نداشت دوباره داشت میومد سمتم ولی من سریعتر از اون دویدم و برای
اولین ماشینی که دیدم دست بلند کردم و اونم ایستاد. نفهمیدم چجوری سوار شدم فقط فهمیدم جلو نشستم تا
خواستم سرمو برگردونم تا چهره راننده رو ببینم و ازش تشکر کنم یه دستمال سفید جلوی دهنم قرار گرفت و تنها
چیزی که دیدم فقط چشم و ابروی مشکی فوق العاده اش بود و دیگه چیزی نفهمیدم.
با حس کردن خیسی روی صورتم چشامو واکردم. سرم درد میکرد و تار میدیدم. چند بار پشت سرهم پلک زدم تا
بالاخره تونستم واضح ببینم. دستام به یه صندلی بسته بودن و تو یه جایی مثل زیر زمین بودم. همون که تو کوچه
میخواست منو با چاقو بزنه هم روبه روم نشسته بود. اینو از رنگ چشمهاش فهمیدم. چشای سبز مسخره اش. یه
لیوان اب هم دستش بود. پس این منو بیدار کرده بود. با لحن چندش اوری گفت:
_به به خانوم کوچولو بالاخره از خواب نازشون بیدار شدن؟
_تو کی هستی؟
_عزرائیل.
_بیشتر به ابن ملجم میخوری.
رنگ نگاهش عوض شد و در حالی که عصبی شده بود گفت:

اشتراک گذاری مطلب

کتــاب ســاز بزرگترین رسانه فرهنگی کتاب و رمان هیچ اجازه ای به هیچ کسی داده نمیشود کپی نماین از مطالب در صورتی که منبع ذکر شود
کتاب ساز