نباید از خسته بودن خود شرمنده باشی بلکه فقط باید سعی کنی خسته آور نباشی.
خوش آمدید - امروز : چهارشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۸
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
خانه » رمان ترسناک » دانلود رمان خاطرات یک خون آشام – جلد اول (بیداری)
دانلود رمان خاطرات یک خون آشام – جلد اول (بیداری)

دانلود رمان خاطرات یک خون آشام – جلد اول (بیداری)

دانلود رمان خاطرات یک خون آشام – جلد اول (بیداری)

دانلود رمان خاطرات یک خون آشام - جلد اول (بیداری)

نام رمان : خاطرات یک خون آشام

نویسنده : ال جی اسمیت

تعداد صفحات : ۳۰۲

ژانر : ترسناک

خلاصه رمان :

روایتگر زندگی دختر جوان دبیرستانی به نام النا گیلبرت است که قلبش میان دو برادر خون آشام، استفن سالواتوره و دیمن سالواتوره گیر می‌کند.رمان خاطرات یک خون آشام (The Vampire Diaries) سری رمانی در سبک خون آشامی ترسناک برای جوانان و بزرگسالان نوشته نویسنده آمریکایی ال جی اسمیت (L. J. Smith) است. این مجموعه حول محور استفن سالواتوره و الینا گیلبرت می‌چرخید. در سه رمان اول (بیداری، کشمکش و غضب) استفن و الینا راویان ماجرا هستند، درحالی که کتاب اتحاد تاریک، به روایت بانی مک کولو می‌باشد.

دانلود رمان با لینک مستقیم (PDF)

DOWNLOAD

دانلود رمان با لینک مستقیم (APK)

DOWNLOAD

 

در بخشی از  رمان خاطرات یک خون آشام – جلد اول (بیداری) می‌خوانیم:

استفان قبول نکرده بود با آن‌ها به قبرستان برود. تمام احساسش در این مورد منفی بود. آخرین باری که آن جا رفته بود قضیه‌ی پیرمرد پیش آمد. خاطره‌ی پیرمرد در دلش جای خود را به ترس می‌داد. استفان می‌توانست قسم بخورد که آنقدر از خون پیرمرد نخورده که به کما برود. وقتی رهایش کرد به پیرمرد آسیبی نرسیده بود، اما بعد از آن شب همه چیز به هم ریخته بود. استفان گیج بود. آیا واقعا موج دیگری از نیرو در قبرستان بود با این تنها توهم او بود؟ آیا غیر از او کس دیگری هم آن‌جا بوده یا این که نه، خودش آن همه خون را خورده و پیرمرد را به کما فرو برده بود؟

می‌دانست که وقتی اختیار نیرویش را از دست می‌دهد ممکن است هر کاری بکند ولی.. چشمانش را بست. وقتی که شنیده بود پیرمرد نزدیک به مرگ است و در بیمارستان بستری شده شوکه شده بود. چطور به خودش اجازه داده بود که تا این حد جلو برود؟ تا حد کشتن یک انسان. استفان کسی را نکشته بود، حداقل از زمانی که… نمی‌خواست دوباره به این چیزها فکر کند. حالا که جلوی در قبرستان ایستاده بود تنها چیزی که دلش می‌خواست این بود که بگذارد و از آن‌جا برود. برگردد به مهمانی پیش کارولین؛ آن موجود نرم و انعطاف‌پذیر با آن پوست برنزه که بودنش برای استفان هیچ معنایی نداشت و به همین دلیل استفان آسیبی به او نمی‌رساند.

 

به کتابساز امتیاز دهید در شبکه های اجتماعی اشتراک بگذارید ما همیشه با شما هستیم
اشتراک گذاری مطلب


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
کتاب ساز