آیا او (خدا) برای بنده اش کافی نیست؟ (قران کریم)
خوش آمدید - امروز : چهارشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۸
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
خانه » رمان عاشقانه » دانلود رمان ارتش خون آشام
دانلود رمان ارتش خون آشام

دانلود رمان ارتش خون آشام

دانلود رمان ارتش خون آشام

دانلود رمان ارتش خون آشام

1 - دانلود رمان ارتش خون آشام نام رمان : ارتش خون آشام

2 - دانلود رمان ارتش خون آشام نویسنده : تیم اورورک

3 - دانلود رمان ارتش خون آشام تعداد صفحات  : ۳۷۵

5 - دانلود رمان ارتش خون آشام ژانر :  فانتزی، عاشقانه

4 - دانلود رمان ارتش خون آشامخلاصه : 

در ادامه ماجرا کی‌را وقتی بیدار می‌شود خودش را زندانی می‌بیند. بعد از مدتی به آرامی متوجه کابوس‌ها و خیالات وحشتناکی می‌شود که او را در معرض یک سری آزمایش‌ها و عملیات‌های ناخوشایند قرار داده است.

دانلود رمان با لینک مستقیم (PDF)

DOWNLOAD

دانلود رمان با لینک مستقیم (APK)

DOWNLOAD

قسمتی از متن رمان:

صدایی از آن‌سوی در سیاه و زنگ زده می‌آمد. انگار کسی آن بیرون راه می‌رفت. هرکسی که بود، به نظر می‌آمد عظیم‌الجثه باشد، قدم‌هایش روی زمین کوبیده می‌شد و تمام سلول را به لرزه
می‌انداخت؛ سپس، دوباره آن صدای عمیق آمد. صدایش شبیه به صدای غرش بود. صدایی که یک سگ بزرگ، نه، یک گرگ می‌توانست ایجاد کند. کمی تکیه‌ام را از روی آرنجم برداشتم، پاهایم خیلی درد می‌کردند و برای اینکه بتوانم رویشان بایستم خیلی ضعیف بودند. صدای چرخش کلید در قفل در به گوشم خورد.

در به آرامی باز شد و فیلیپس با قد‌مهای بلند داخل سلول شد. حالا که تغییر شکل داده بود و به شکل یک ومپایرس درآمده بود، ظاهرش با قبل فرق می‌کرد. اندام بزرگش چهارچوب در را پر کرده بود. از کمر به بالا بره… بود و بالاتنه‌ی عضلانی‌اش پوشیده از موهای نرم و نقره‌ای رنگ بود. با چشمان سیاهش به من خیره شد و لب پایینش را کج کرد و برایم شکلکی درآورد. ناگهان بدون هیچ هشداری دست‌هایش را بالا برد و غرش ترسناکی کرد.

صدای غرشش کر کننده بود و باعث شد به عقب بپرم، درد در تمام بدنم پیچید و پای بانداژ شده‌ام از شدت درد تیر کشید. دندان‌های زرد و تیزش را به نمایش گذاشت و پنجه‌هایش را به‌هم کوباند. صدای کر کننده‌ی گومب گومب گومب در سلول پیچید، سرم را بالا گرفتم و به بال‌های بزرگ و سیاهش خیره شدم که به هم کوبیده می‌شدند. تا به حال فیلیپس را به این شکل ندیده بودم، با این ظاهری که الان داشت، بیشتر از هر زمان دیگر ترسناک به نظر می‌رسید.

به کتابساز امتیاز دهید در شبکه های اجتماعی اشتراک بگذارید ما همیشه با شما هستیم
اشتراک گذاری مطلب


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
کتاب ساز